1. معرفی کتاب
آنها شاید ندانند واتساپ چطور کار میکند یا تماس اسکایپ را چگونه میشود خاتمه داد، اما قطعاً میتوانند معمای قتلی را حل کنند. انجمن قتل پنجشنبهها هر هفته پروندهای را از خاک بیرون میکشد تا به سوالات ناتمامش، پاسخ دهد. اعضای این انجمن از اهالی کوپرزچیس هستند. دهکدهای زیبا برای گذراندن اوقاتِ پس از بازنشستگی. میتوانید از اتاق سرگرمی، استودیو تمرین، استخر شنا و «رستورانی مجلل و معاصر» استفاده کنید. تمرین زومبا، پیلاتس و جلسههای اتاق پازل میتوانند سرگرمکننده باشند. اما نه بهاندازهی قتل. خصوصاً وقتی یکیشان در حوالی شما رخ دهد. کسی که تا یک روز پیش سرش داد و بیداد میکردید، حالا مُرده... نه... کُشته شده است. واژهی درست همین است. کُشتن. یک نفر کُشته میشود و شما از خودتان میپرسید قاتل کیست؟ این سوالی است که تقریباً همه بهجز خود قاتل، از خودشان میپرسند. اما فقط عده کمی هستند تلاش میکنند واقعاً پاسخش را به دست بیاورند. و انجمن قتل پنجشنبهها یکی از آنهاست.
2. نقد و بررسی
صفحهی نخست گیراست. دربارهی پیداشدن بهترین مکان برای دفن کردن جسد صحبت میکند. اینجور نوشتهها مخاطب را به خود جذب میکنند. کی چه کسی را کُشته و بهترین جا برای دفن جسد کجاست؟ چرا نویسندهی متن سیگارکشیدن را تنها گناه خود میداند درحالی که قبلتر دربارهی دفن کردن یک جسد صحبت میکرد؟ اینها سوالاتی هستند که خواننده به محض خواندن صفحهی اول با آن روبهرو میشود. قلاب مناسب و جذابی است. معمایی ساده که بعد از تمام شدن رمان میتوان به آن برگشت و پاسخ آن را داد.
1-2. شخصیتها و زاویه دید
برویم سراغ جویس. یکی از ابتکارات نویسنده این است که زاویهی دید جویس را به سبک خاطرهنگاری و با زبان اول شخص نوشته است، درحالی که زاویهی دید دیگر را ساده و سوم شخص نوشته است. این تغییر سبک هنگام خواندن میتوان جذاب باشد. البته سلیقهای است. برخیها ممکن است آن را ابهامآمیز و پیچیده بدانند.
شخصیتها عمیقاند. دونا کارآگاهی است که از لندن به فرهیون آمده. یعنی از عرش به فرش. و این سوالاتی در ذهن همکارانش ایجاد میکند. سوالاتی که دونا نمیخواهد جوابشان را بدهد. کریس هم وضعی بدتر از او دارد. دچار بحران میانسالی و اضافه وزن و عادتهای غلط است. الیزابت شخصیت جذابی است. هیچکس نمیداند برای امرار معاش در گذشته چه میکرده است؟ «هیچکس خبردار نمیشه. میدونی قبلاً چجوری خرج زندگی رو درمیآوردم؟» «خب راستش نه.» «دقیقاً»
الیزابت شخصیتی مرموز است که حقههای خودش را دارد. تیم را رهبری میکند. قاطع، رک و محکم است، اما ضعفهایی هم دارد. جویس همان شخصیتی است که تعادل را ایجاد میکند. در گذشته پرستار بوده است. شخصیتی آرام و انعطافپذیر دارد و میتواند صلح را به گروه برگرداند. درواقع، گاهی از موضوع پرت میشود و زیر نقاب بیخیالیاش دغدغههایی پنهان شده. نگرانی برای دخترش، علاقهاش به برنارد که آن را انکار میکند و امنتاع کردنش از فکرکردن به شوهر مرحومش، جری. ابراهیم بیشتر از بقیه با تکنولوژی آشناست و به نظر میرسد بعد از الیزابت، او میتواند گروه را سامان دهد.
نکتهی جالب اینجاست که همگیشان تأکید میکردند که باهم «دوست» نیستند، انگار از این کلمه زیاد خوششان نمیآمد. من این را به پای سن بالایشان گذاشتم. انگار آدم از یک سنی به بعد دیگر نمیتواند با کسی دوست شود.
نکتهی جالبی که داستان را بامزه میکرد این بود که رفتارهایشان شبیه بچهها بود. ذوق و شوق برای حل یک پرونده قتل، غیبتکردن و بیرون رفتن. این نکته در آن قسمتی که میخواستند مسافت بین کوپرزچیس و خانه تونی کارن را طی و زمان را محاسبه کنند، نمود خاصی پیدا کرد.
2-2. تحلیل
از آن قسمتهایی که به نظرم بامزه بود میتوانم به این موارد اشاره کنم:
1. وقتی الیزابت وانمود کرد راهبه است.
2. ارتباط دونا و کریس. یکجورهایی به یکدیگر کمک میکردند. کریس دونا را وارد یک کار پلیسی واقعی کرد، حداقل برای مدتی خبری از آن جلسههای مسخره نبود. چک کنید که کسی که درِ خانهتان را میزند واقعاً مأمور برق است یا دزد؟ ولی کدام جنایتکاری است که بلد نباشد کارت شناسایی جعل کند؟ به هر حال، حالا او وسط یک ماجرای بزرگتر بود. یک قتل. و البته چند دوست جدید هم پیدا کرده بود که همسن پدربزرگ و مادربزرگش بودند. کریس هم به لطف دونا داشت از لاک تنهاییاش بیرون میآمد. شاید این پایانی بر بحران میانسالیاش بود.
3. طنز کتاب به جا و به اندازه بود. مثل این بود که فردریک بکمن درباره قتلها و جسدها داستان بنویسد. روان، شیرین و بامزه. تکنیکی که برای معذبکردن کریس به کار بردند یکی از قسمتهای موردعلاقهام است. الیزابت و تجربههای ناگفتهاش به کمکشان آمدند.
4. صحبت از امور روزمره، افکار مختلف مثلاً دربارهی اینکه این مافین چقر کالری دارد و اینکه امروزه درب بطری شراب چوبپنبهای نیست. دستکم نه زیاد. ناآشنایی اهالی کوپرزچیس با تکنولوژی و این موارد هم جالب بود. کتابهای زیادی نیستند که دربارهی زندگی بازنشستگان بنویسند.
5. و البته آن قسمتی که یک عده از ساکنان کوپرزچیس خودشان به درب قبرستان زنجیر کرده بودند تا دار و دستهی ایان ونتام وارد نشوند هم عالی بود. این طنز ظریف آزمن را دوست داشتم.
6. بازکردن معما یکی پس از دیگری و پیشبردن خطوط داستانی موازی یکدیگر از نقاط قوت این کتاب هستند. قتل تونی کارن و ایان ونتام هرکدام با انگیزههای متفاوت و شیوههای متفاوت. به علاوه زندگی شخصی کاراکترها و ماجرای متیو مکی و برنارد هرکدام به خوبی به نتیجهای منطقی منتهی شدند.
7. دیالوگهای جذاب و منحصربهفرد هم از نکات قابلتوجه این کتاب بودند. «برای رفتن توی قبر کمک میخوای؟» «آره. لطفاً. خیلی لطف میکنی.» همزمان موقعیتی واقعی را شرح میدهد و کنایهآمیز به نظر میرسد.
8. نکتهی قابل توجه دیگر این بود که داستان بسیار ملموس، صمیمی و واقعی پیش میرفت. زندگی واقعی را میشد لمس کرد. دغدغههای شخصی را میشد فهمید. آزمن بسیار تلاش کرده بود تا داستان را به زندگی واقعی نزدیک نگه دارد و همین موضوع باعث میشد خواننده نیز بتواند همذاتپنداری بیشتری با آن کند. شاید شما هم از دست زندگی ملالانگیزتان خسته شدهاید، اما مثل کریس حتی نمیتوانید میزان ورود کالری به بدنتان را کنترل کنید. شاید از کسی خوشتان آمده، اما احساس میکنید اعتراف این امر به خودتان خیانتی است به پارتنر مرحومتان؟ چطور رویتان میشود یک نفر دیگر را به قلبتان راه بدهید؟ شاید به خیال گیر انداختن یک قاتل زنجیرهای وارد نیروی پلیس شدید و حالا باید در مدارس نکات ایمنی را آموزش بدهید یا به هوای پروندههای میلیاردی وارد دنیای حقوق شدهاید و حالا بزرگترین پروندهتان دعوا بر سر سهمالارث خانوادهی عمهی برادرزادتان بوده است.
9. این دومین باری است که این کتاب را میخوانم. یادداشتی که چهارسال پیش لابهلای صفحات این کتاب گذاشته بودم بسیار با یادداشت الانم تفاوت دارد. نمیدانم در این چهار سال چه تغییری کردهام که حالا این کتاب را دوست دارم. چهار سال پیش داستانش را مبهم و غیرقابلفهم دانستم. شاید بد خوانده بودمش. این اتفاقها میافتند. کتابی را میخوانی و فکر میکنی بدترین کتاب عمرت را خواندهای، اما چندسال بعد تبدیل به کتاب موردعلاقهات میشود. مشتاقم بقیه آثار آزمن را هم بخوانم. مخصوصاً جلدهای بعدی این کتاب را. راستش دارم تلاش میکنم تغییری اساسی در نگرشم به کتاب خواندن و نوشتن ایجاد کنم. آهسته بخوان و لذت ببر. برو سراغ سبکهای دیگر. از منطقهی امنت بیرون بزن. هرچیزی که دلت میخواهد بنویس.
3. الگوبرداری
به زندگی عادی شخصیتها توجه کن، باعث میشود داستان به واقعیت نزدیک و ملموس شود.
طنز بهجا و مناسب میتواند داستان را دلنشین کند.
شخصیتها باید هرکدام دغدغههای خودشان را داشته باشند، جدا از گره اصلی داستان.
پایانبندی را در انتهای کتاب خوب تبیین کن و چندبار توضیح بده تا جا بیفتد.
قلابهای جذاب بساز برای اول کتاب و فصلهایش تا داستان page-turner شود.
4. جمعبندی
انجمن قتل پنجشنبهها اثری انسانی، دلنشین، هوشمندانه با رگههایی از طنز به شمار میرود. معماها در جای مناسب شکل میگیرند و سرنخها درست به موقع از راه میرسند. زندگی با وجود دو قتل هولناک جریان دارد و شخصیتها هرکدام ماجرای خودشان را دارند. با وجود تعدد شخصیتها و خطوط داستانی زیاد، ابهامی وجود ندارد و تنها نکتهای که میتوان در این مورد به آن اشاره کرد اواخر داستان است. فکر میکنم تبیین کل قضیه در انتهای رمان لازم بود تا همهچیز واضحتر شود. کمی به دقت نیاز داشت، اما به طور کلی پایانبندی منطقی و سرعت وقوع اتفاقات مناسب بودند. همچنین میتوان گفت در ژانر خودش ایدهای نو و سبکی جدید به شمار میرود.
5. امتیاز
10/9
نظرات (0)
اولین نظر را برای این مقاله شما ثبت کنید.
برای ارسال نظر، لطفاً وارد شوید یا از دکمه شناور استفاده کنید.